اي لحظه ساز عاشقي عاشق با تو بودنم............
روشن ترين ستاره ام مي خواهمت مي خواهمت .... تو ماندگاري در دلم ...........مي دانمت مي دانمت..........
اي همه وجود من......... نبود تو نبود من................
سلام خوبيد؟ من بد نيستم يک کمي دلم تنگ شده........... نمي دونم شايد نبايد بگم اما من يک خورده زيادي احساساتي هستم در صورتي که همه(دوستام و پدر مادرم) فکر مي کنن من يک آدم بي احساس هستم اما کاملا برعکسه .......
بگذريم.............
دوست داشتن يعني چي؟
يعني از ته دل احساس کني که به يک نفر علاقه داري يا وقتي ببينيش دست و پات و گم کني و ندوني چي کار کني ؟ اما به نظر من اينا هيچ کدوم تعريف درست دوست داشتن نيست.............
دوست داشتن يعني اينکه به خاطر اوني که دوسش داري از هر چيز ديگه اي بگذري..... به خاطر اون حاضر شي جاي آسمون و زمين رو عوض کني........... به خاطر اون هيچي نخواي و ...............
شايد بگي اينا يعني عشق اما اينو بدون آدما تا دوست نداشته باشن عاشق نمي شن............
در ضمن دوست داشتن خيلي والاتر از عشقه..... خيلي ........... دوست داشتن مال همه است و عشق فقط براي خدا...........
شايد بگي نه اما اگه ته دلت دنبال جواب بگردي حتما به همين حوابي که من دادم مي رسي .... منم خيلي فکر کردم و آخر هم فهميدم که دوست داشتن رو بر عشق ترجيح بدم............
خدانگهدار................
نوشته شده توسط رنگین کمان در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 22:7 موضوع | لينک ثابت
سلام.........
فکر مي کردم براي لحظات تنهايي ........... براي لحظاتي که هيچ کس به بادم نيست... براي لحظاتي که هيچ کس ...........
خيلي فکر کردم .... نتيجه اي نگرفتم.... از خود پرسيدم مگر تنهاييت زندگي ات را گرفت؟
صدايي از درونم برخاست که گفت : تنهايي برايت درمان است با تنهايي زندگي کن که جز او همدمي نيست....
پرسيدم که تو کيستي و او گفت : همان که جز او همدمي برايت نيست.............
دوستان چند نفر در نظرات خصوصي پرسيده بودند که من اين متنها رو از کجا مي آرم ؟
راستش اين متنها رو خودم مي گم يه استعداد کوچيکي در نوشتن اينطور متنها دارم که وادارم مي کنه حرفهاي دلم را اينجا بنويسم.... ممنون که به وبلاگ سري مي زنيد و نظر مي ديد.....
دوستتون دارم.... باي.....
نوشته شده توسط رنگین کمان در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 13:46 موضوع | لينک ثابت
سلاممم.
ممنون از نظرات قشنگتون..........
هميشه یک واژه خيلي ناراحتم مي کرد..... سکوت.
احساس خفگي مي کردم ... احساس مي کردم هيشکي حرف دلم رو نمي شنوه خيلي سخته نه؟
اما اين احساس من بود.... احساسي که هر کاري مي کردم نمي شد ازش فرار کنم.
سکوت واسه من يک عذاب بود یک عذابي که احساس مي کردم هميشه باهامه.....
اما حالا وضع فرق کرده حالا عاشق سکوتم. هميشه پيش خودم مي گم کاشکي خيلي ها خيلي وقتها سکوت مي کردن و زندگي رو آسون اما ... اما يک چيز نمي گذاره آدمها سکوت کنند .....
امان از خودخواهي............
خدانگهدار..........
نوشته شده توسط رنگین کمان در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 15:22 موضوع | لينک ثابت
سلام امروز یک شعر از فروغ به اسم آفتاب می شود رو گذاشتم که خودم خیلی دوسش دارم شما چی؟

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود.
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد.
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها 
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز, عاجها, ز ابرها, بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره م? کشان? ام فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو, صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود
سراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم دیدگان تو
لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود.....................
موفق باشید...... ممنون از نظراتتون
بای بای
نوشته شده توسط رنگین کمان در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 22:27 موضوع | لينک ثابت
سلام.
همیشه وقتی می خواستم انشا بنویسم فکر می کردم با کدوم اسم خدا شروع کنم با کدوم صفتش انشام رو تموم کنم خیلی برام مهم بود که متفاوت باشه با اینکه می دونستم خدا همیشه ساده است و سادگی رو دوست داره.....
یه روز کتابی خوندم بالای صفحه کتاب نوشته بود: به نام او که تنهاست و تنهایی را دوست دارد. ...........
خیلی برام عجیب بود خیلی...
گفتم : خدا مگه تنهاست؟ خیلی ساله که دارم دنبال جواب این سوال می گردم اما هنوز پیداش نکردم ....
خدا این همه بنده خوب و بد داره مگه می شه تنها باشه؟
نوشته شده توسط رنگین کمان در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 0:0 موضوع | لينک ثابت
سلام خوبید؟ نظرتون چیه؟

فکر می کنی تنهایی یعنی چی؟
نتهایی یعنی نداشتن؟
تنهایی یعنی حسرت؟
نتهایی یعنی غم؟
تنهایی یعنی دلتنگی؟
نتهایی یعنی آزردگی؟
تهایی یعنی..... تنهایی یعنی حسرت نداشتن کسی که نمی تونی دل تنگیت رو با غم ها و و آزردگی هاش فراموش کنی.
تهایی تمومی نداره یه حس بزرگه پس به جای فرار از تنهایی به فکر رسیدن به تنهایی باش چون یه روز تو هم نتها می شی...........
خدانگهدار

نوشته شده توسط رنگین کمان در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 1:24 موضوع | لينک ثابت
سلام پیشنهاد می کنم این داستان رو بخونید خیلی زیباست من که خیلی دوسش دارم...
دروس ابتدايي
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او مي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار همچين ريز ريز شدند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او اصلا پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد !! به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
ممنون که سر زدی....
خداحافظ
نوشته شده توسط رنگین کمان در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 23:6 موضوع | لينک ثابت
شايد اين تنها وبلاگمه که از ته دلم دوسش دارم...........
مي نويسم شايد اين دل آرام گيرد .
شايد آرام گيرد...شايد آرام گيرد...........
تاب مي خورم
تاب مي خورم
مي روم به سوي مهر
مي روم به سوي ماه
در كجا به دست كيست
بند گاهواره ام ؟
برگهاي زرد
برگهاي زرد
روي راهي از ازل كشيده تا ابد
مثل چشم هاي منتظر نگاه ميكنند
در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از ميانشان چگونه بگذرم
چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
از درون آينه
چهرهاي شكسته خسته
بانگ مي زند كه
وقت رفتن است
چهره اي شكسته خسته
از برون جواب مي دهد
نوبت من است؟
من در انتظار يك شاياره ام
حرفهاي خويش را
از تمام مردم جهان نهفته ام
با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنيده آه
نشنود كسي دوباره ام
اي كه بعد من درون گاهواره ات
سالهاي سال
مي روي به سوي مهر
مي روي به سوي ماه
يك درنگ
يك نگاه
روي راهي از ازل كشيده تا ابد
در ميان برگهاي زرد
مي تپد به ياد تو هنوز
قلب پاره پاره ام
فریدون مشیری
دوستتون دارم.
يه دل تنها بين همه آدمهاي تنها.![]()
نوشته شده توسط رنگین کمان در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 0:54 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ
تنهایی با من خو گرفت و هیج نگفتم.............
اگه دوست داشتی نظر بدی خوشحال می شم
امیدوارم همیشه موفق باشید.....
رنگین کمان
اینو هم یادت باشه که
مرداب براي به دست آوردن نيلوفر؛سالها ميخوابد تا آرامش نيلوفربرهم نخورد
پس اگه کسي رو دوست داري واسه داشتنش سالها صبر کن
فهرست اصلي
دوستان مهربان من
وبلاگهای هنری
حرفهاي قديمي
لوگوي ما
POWERED BY